تبليغاتX
باد از مخالف می زند شما با آفتاب بتابید
 

 

زندگی را دوست دارم با تمام بد بیاریش

عاشقی را دوست دارم با تمام بی قراریش

من میگم اشکها بفهمن وقتی از چشام میریزه

تنهایی گرچه کشندست واسه من خیلی عزیزه

تو کتاب نوشته عاشق خیلی تنها خیلی خسته س

جای بارون بهاری روی چترهای شکسته س

اما من میگم یه عاشق همه ی دنیا رو داره

همه چترهارو باید بست وقتی آسمون میباره

نون عشق رو میخورم منت نونوا ندارم

سینه سوخته عاشقم با کسی دعوا ندارم

تو دنیایی که گرگ و برگی تو زاتشه

من میخوام خودم باشم با کسی کاری ندارم

زنده بودن نمیخوام زندگی قاموسه منه

فقط و فقط دو رنگی کابوس منه

مشکی رنگی عشقمه ترانه ققنوس منه

کاش می شد آسمون آبی باشیم نه سقف پر ترک

کاش میشد دارو باشیم نه زخم کاری نه نمک

واسه خودمون آدمی باشیم نه آدمک...

 

((مطلب قبلی به دلایل امنیتی اخلاقی و اجتماعی و به خاطر زیاد بودن مخاطبین زیر ۱۸ سال در اینترنت!!!!حذف گردید و این شعر همیشه ورد زبون من و معشوقه پاک دامن و نازنین من هست رو گذاشتم جاش!!!چون کم مونده بود یه کتک مفصل از عزیزترینم بخورم که سطح الفاظ به کار رفته درست نبوده!!!و شبیه نوشته های ایرج میرزا بوده!!!که به ایشان لقب ایرج میرزای کوچک دادند!!!که به جای صوفی به کر ببرم!!!هیس!کسی بهش نگه من این حرفارو زدمها!!!منو میکشه!!!))

راستی که زندگی با عشق چقدر دوست داشتنی و عشق با بی قراریش قشنگه

 

 

+ نوشته ای ازصوفی در جمعه 26 بهمن1386 و ساعت 7:43 بعد از ظهر |
 

شاپرک من

در دامیست از جنس تور و پولاد!

آرزویش اینست:شود از این نفس نفس زدنها آزاد!

پرهای رنگین اوست اسیر

عنکبوت دام نیز هست سیر

بی دادرس و چاره مانده است!

نه میتواند بگریزد

                     نه میتواند بمیرد

 

 

+ نوشته ای ازصوفی در پنجشنبه 24 آبان1386 و ساعت 8:53 بعد از ظهر |
 

دیروز وقتی از سر تمرین بر میگشتم
یکی از کنارم رد شد که میگفت:کیلوویی نیم گوشت چرخ کیده شیش و پونشد فقط شیش و پونشد
همینو مدام تکرار میکرد و مثل یک مرده که در حال احتزار باشه راه میرفت!!!
گوشت رو بزور تو دستش نگه داشته بود و انگار با خودش عهد بسته بود که عرض و طول پیاده رو طی کنه!!!
زود پشت سرم رو نگاه کردم که شاید مال مردم رو برداشته و فلنگ و بسته
شاید زنکی به دنبالش به التماس بیاد و نذاره گوشتی رو که به زور با چه ترسی  پو لش رو جمع کرده تا به بچه هاش بده تا یکم گوشت تو تنشون پیدا بشه تنی که از گرسنگی شده یه پوست و استخوان اونم به نصف قیمت
نه خبری از اونا هم نبود
همینطوری چشمم به گوشت مونده بود و این افکار داغونم میکرد
مردانگی در ازای چند گرم ...
ارزشش را دارد؟

 

+ نوشته ای ازصوفی در یکشنبه 21 مرداد1386 و ساعت 10:20 قبل از ظهر |

 

از این آغوش سرد تو
از این نگاه زمستانیت
دل خواهم برید
خواهم شکست در هم آینه های تردید
کوچ یاییزی من از آغوش زمستانی تو
از دل سرد و سنگی تو
از آن روی دل فریب و رنگی تو
گذر خواهم کرد و نظر خواهم کرد
به روزگار بارانی تو
خنده خواهم زد
به حال خراب و یریشانی تو
بسیار گذشت کردم از بدیهایت
دیگر باز گشت را مخواه از من
سودی ندارد دیگر این یشیمانی تو!

                                                                          

                                                      سعید جباری

 

+ نوشته ای ازصوفی در چهارشنبه 10 مرداد1386 و ساعت 12:4 بعد از ظهر |
وای بر ما !!!
که خاموش نشسته ایم و فقط به منافع خود می اندیشیم
راستی چند لیتر نفت سر سفره شما آوردند؟
خرما و خدا را میخواهید؟
بفرمایید آقایان شما مختارید
ما که زورمان به شمایان نخواهد چربید
آه ای مصدق کجایی؟
آن زمان که این نفت را برای ما ملی کردی و به مشروطیان گفتی بگذارید با دانش ها حکومت کنند
و این آخوندها به منبر خویش برسد
وای بر ما که حقمان است
چون جدانمان اینگونه به اینان اختیارات داده اند
سر یک تعصب کور کورانه و بی خود
همان تعصبی که پیامبر ما را از آن نهی کرد
حال کار به جایی رسیده که به حرفت پی ببریم
ولی چقدر دیر چقدر اسفناک و دردناک

                           

+ نوشته ای ازصوفی در جمعه 8 تیر1386 و ساعت 2:30 بعد از ظهر |

واقعا دنیای عجیبی شده

سر پست و مقام آدمی چه کارا که نمی کنه!!!

همه جوره تبلیغات رو برای نمایندگی و شورای شهری دیده بودیم و حتی تبلیغات اخیر بانوی نیمه محترم برای نمایندگی در سنای بلژیک

که با 40000 نفر اول رای دهنده هایش عمل غیر شرعی انجام بده البته با محسبات انجام داده شده ایشون باید چند سال بعد از تموم شدن دورشون به این عمل ادامه بدن!!!

البته اون برا محیط غربی و فرهنگ خاص اونهاست

ولی در کشور ما که عقاید خاصی وجود داره موضوع فرق می کنه و موقعیت ایجاب میکنه که قسم نوش جان کرده شود!!!

و طبق معمول دیواری کوتاه تر از دیوار معصومین نیست!!!

یادمه در انتخابات شورای شهری در شهرهای مختلف عجیب ترین وعده های انتخاباتی رو دیدیم ولی این موضوع ایده جدیدتری هست که آقای پور عباس ابداع کردن

 

شایدم ایشون به خاطر مردم و شهرش اینطور قسم خورده

ولی هر چه هست نشانگر اینست که ایشون سعی داشتن از اعتقادات مردم استفاده به نفع خود کنند یا اینقدر خودش نیز از دست مسئولین زیر قول زن به درد اومده که شرکت کردن در انتخابات رو انتخاب کرده

ولی من به نورا... جان یه راه بهتری رو پیشنهاد میدم که بیشتر جواب داده در کشور ما

وعده های آبکی همچون ساخت ورزشگاه 120000 نفری

ساخت کارخانه

حل مشکل مسکن

حل مشکل بیکاری

رسیدگی به بازنشسته ها

تخفیف شهریه های دانشگاهها(هر چند ربطی نداره)

و آزادی مردم و...

بیچاره آقام ابولفضل چه تقصیری داره آخه؟

قسم خوردن نقل و نبات نیستا!!!

اینو تا به حال باید یاد گرفته باشی

 

+ نوشته ای ازصوفی در یکشنبه 27 خرداد1386 و ساعت 12:57 بعد از ظهر |

 

این پستم رو بنا به دعوت دوست عزیزم شهروند که برای شرکت در تاثیر گذارترین ها در زندگیم تا اینجا و تا به امروز بود رو بنویسم

راستش رو بخواهین من تا به امروز خیلی کسهایی رو داشتم که هر کدام به نوعی تاثیرات مثبت و منفی بسیاری برام هدیه آوردن:

1.از 7 سالگی که یادم میاد پدرم رفیق خوب و ایاق بی کلکی برام بوده و هیچ نارو و کلکی بهم نزده فقط یادمه یه بار قول دوچرخه بهم داد ولی اونی رو که من می خواستم رو برام نگرفت!!!

2. عموم که خیلی دوسم داشت ودوسش داشتم خیلی چیزا رو یاد میگرفتم خیلی حرفاش رو الانم که الانه به یاد دارم و رفیق غم های کودکیم بود و به خاطر شرایط شغلی و کارای نشریه در تهران زندگی میکرد  (یه پستم رو به عمو حسینم اختصاص میدم و در موردش بیشتر میخوام بنویسم)ولی افسوس چه زود رفت یاد اون روزا آتیشم میزنه هنوزم که هنوزه دلم براش تنگ میشه بعد رفتن عموم از سوم ابتدایی تا اول راهنمایی تاثیر منفی تو درسام گذاشت

3.سال چهارم ابتدایی بودم که خدا برام یه داداشی تپل مپل داد و از اون روزا رفاقت من وبابا کم رنگ تر شد

تا با اون ذهن کودکم به برادرم حسودیم بشه!!!

4.پنجم ابتدایی یه معلم گیرم افتد که خدا نسیب گرگ بیابون نکنه!!! درس که یادمون نداد هیچ جای خط کشاش هنوزم که هنوزه تو دستام گزگز میکنه!!!

5.دوران ابتدایی با خاطره های خوب وبدش گذشت تا پا به مدرسه ای به عنوان دوران راهنمایی پا بگذارم

یه بد شانسی که آوردم یادمه که از مدرسه نمونه دولتی قبول شده بودم ولی اسمم رو به خاطر اشتباه چاپی در اسم هایی که برا مدرسه فرستاده بود نبود و من به خاطر همین یه سال به مدرسه ای  برم که محیطش زیاد جالب نبود و اکثرا صحبت از زور و دعوا و... بود پا گذاشتم که اون  یه سال با همه درد سراش تموم شد البته اینم بگم که یکمی هم همه به خاطر تکواندو کار کردن من زیاد دور و برم پر نمی زدن چون یه بار گربه رو دم هجله کشته بودم!!!

6.دوران راهنمایی به مدرسه نمونه مردمی رفتم و با اون جاه طلبی که از سال پیشش داشتم با دوستایی که از دوران ابتدایی داشتم و دوستی که میتونم بگم با معرفت ولی ناباب که تازه رفیق شده بودیم تا سوم راهنمایی پیش رفتیم

7.دوران اول دبیرستانی ما داستانی داشت برا خودش که اون روزا دیکه کلا رزمی کار کردن رو بی خیال شدم و رو به فوتبال آورده بودم و کلا با درس نا سازگار ولی باز بابا حمایتم کرد تا اینکه به تیم بسیج دعوت شدم و بازی چمنی که آرزوم بود رو شروع کنم

8.زیر نظر مربی که خیلی چیزا رو بهم یاد داد یکی از بهترین خاطرات زندگیم بود اونم کسی جز فرشاد پیوس نبود که بعد تمرین غیر از فوتبال منش پهلونی بهمون یاد میداد یادم میاد فرشاد یکی بازیکنایی بود که از بچگی دوسش داشتم و تو بازی خداحافظیش مقابل استقلال گریه کرده بودم

9.دعوت شدن به تیم هلال احمر و بازی کردن تو این تیم در کنار کارهای هلال احمریم که از ناحیه زانو مصدوم شدم تا برای هشت ماه فوتبال بازی نکنم و تو این مدت آنقدر تو کارهای هلال احمریم و آموزش دوره هاش غرق بودم که قید فوتبال رو زده بودم و ذهنم معطوف درسهاو هلال احمر بود و از این دو لذت می بردم

10. آشنایی با دوست عزیزم اسماعیل که فکر میکردیم هر دو زمانی هم دیگر را دیده ایم اما کجا و کی؟ یادمان نیامد که نیامد شاید هم همدیگر را هرگز ندیده بودیم ولی اسماعیل یه فرشته ای بود که از طرف خدا برام فرستاده شده بود و ایمانم را تقویت کرد و یکی از  تاثیر گذارترین ها برایم بود

11.امداد گری در هلال احمر و تجربه امداد گری در جاده و دیدن صوانح و اتفاقاتی که هر روز با آن ها رو برو می شدیم بیشتر پخته تر و از نظر روحی محکم ترم میکرد و هر روز درسهای جدیدی از خدا یاد میگرفتیم و دوستی با یکی از دوستان هلال احمری که او نیز پرواز رو تجربه کرد و برای همیشه رفت که او نیز از بهترینها بود

12.قبولی از کنکور و نرفتن به خاطر بعضی از مشکلاتی که داشتم و تلاش دوباره برای سال بعد خیلی برام جالب بود!!!

در این مدت با فرشید دوست همیشه گی من که شما بهش میگین شهروند آشنا شدم

که خیلی روم تاثیر گذار بود و همیشه برام انرژی تازه ای تزریق میکرد

و خاطرات اون یک سال که با هم بودیم و نماز صبح هارو میزدیم به رگ یادم نمیره!!!

13.قبولی در دانشگاه !!!

چه جالب پارت13 شد قبولی دانشگاه آره دانشگاه از اولین روزش برام نحس بود تا اینجاش!!!

ولی شاید تجربه هاش به دردم خورد

 

در پایان ممنونم از شهروند عزیزم که من رو به یاد روزهایی انداخت که رفتنشون دست ما نبود ولی ساختنشون  دستمون بود

با این جمله که همیشه میگم این پست رو تموم می کنم و از دوست خوبم مریمی و سمیرا برای این مسابقه دعوت می کنم

"خاطرات تنها راهیست که من را دوباره به آنهایی که دوست میدارم و رفته اند میرساند"

 

 

+ نوشته ای ازصوفی در یکشنبه 20 خرداد1386 و ساعت 3:56 بعد از ظهر |

در اغتشاش لحظه هایی که در گذر عمر به نظاره مینشینم

از بسیاری از مردم در عجبم

که چرا؟

عالمی برای پول به سجده و رکوع در مساجد میروند

و چرا آدمکهای دور بر شان را برای خود و بقایش امر به معروف میکنند و از گفتن حقیقتی که برایش هراس انگیز است هراس دارد؟

در عجبم

وقتی بیچاره ای از درد نا چاری مست می کند

کسی جویای دردش نمی شود

و مجازاتش شلاقی زهر آگین است

در عجبم

وقتی کسی از درد به خود می لولد

کسی به درد وجودیش نمی نگرد

و همه مشتری خنده های آبکی و عوام فریب اویند

در عجبم

از دلهایی که در هیاهوی بی کسی آرام با قطره های آشک میشکنند اما باز احساس مه آلود عشق آزارشان میدهد

در عجبم

وقتی صدای خفته رهگذری را می شنوم که آرام و آهسته از کوچه ای خلوت می گذرد

و چشمانش را به روی ماه میدوزد و با دل بی تابش  زیر لب نجوا می کند

و می گوید نازنینم هنوز تو را می جویم...

در عجبم

از اینکه دل شکستن چقدر راحت و ارزان شده است

معشوقه هایی که دنبال بهترین ها برای خویشند و بی پروا در پرواز

و دلی که برایشان بی تابند چه زود برایشان خاکستر میشوند

در عجبم از اینکه

عشق مبتلایی از خود بی اراده و سست می شود و تا باختن غرورش پیش می رود تا شاید نازنینش پیشش بماند

اما دریغ از اینکه او بازیچه ای در یک بازی جذاب است

و معشوقه اش او را لول به لول میراند تا به سر منزل مقصودش برسد

آیا این را از خالقشان آموخته اند؟

که چگونه آدمی را به بازی چندین ساله میگیرد تا زمانی که از بازی با او خسته شود و او را برای همیشه  از این بازی بیرون بکشد و راستی آیا ما بازیچه ای خنده دار در این دنیا نیستیم

که در آکواریومی شیشه ای نفس می کشیم؟

و آیا کسی لیاقت لقب پاک معشوقه را دارد یا نه؟

عشق ورزیدن تا به چه زمان؟

برای چه؟

آیا اویی که خند هایمان را می دزدد  زندگیت را به آتش میکشاند

می تواند یک ذره هر چند کم برایت از آنها را برگرداند؟

در عجبم از

بازیچه هایی که دم از عشق می زنند ولی دل را به یک منجلاب هوس بار می کشانند

تا زندگی را در آغوش این و آن سپری کنند؟

در عجبم

از این آدمکها که به خاطر لذتی چند دقیقه ای زندکی دخترکی را به آتش می کشانند تا آتشش دامن اویی را که دوستش می دارد را نیز بگیرد

در عجبم

از اشکهایی که از سر ریا میرزند تا اعمال اندوه بارشان را دور از همه نگاه دارند یادم می آید اویی را که حق الناس را در شکم میپروراند

و در صف اول عزا اقدام به دیوانگی می کرد

در عجبم

از مردمانی که خود را پادشاه می دانند و نمیدانند که سر انجامشان چه خواهد شد؟

در عجبم از مردمی که شخصیت خویش را در دید مردم می جویند

و همیشه با احتمالات زندگی میکنند

و حکومتهایی که به سلیقه خود با مردم رفتار می کنند

و باید تابع آنها بود

و در عجبم از خویش بودن و زندگی در میان این همه علامت سئوال و تعجب؟؟؟!!!

+ نوشته ای ازصوفی در یکشنبه 13 خرداد1386 و ساعت 5:46 بعد از ظهر |