در اغتشاش لحظه هایی که در گذر عمر به نظاره مینشینم
از بسیاری از مردم در عجبم
که چرا؟
عالمی برای پول به سجده و رکوع در مساجد میروند
و چرا آدمکهای دور بر شان را برای خود و بقایش امر به معروف میکنند و از گفتن حقیقتی که برایش هراس انگیز است هراس دارد؟
در عجبم
وقتی بیچاره ای از درد نا چاری مست می کند
کسی جویای دردش نمی شود
و مجازاتش شلاقی زهر آگین است
در عجبم
وقتی کسی از درد به خود می لولد
کسی به درد وجودیش نمی نگرد
و همه مشتری خنده های آبکی و عوام فریب اویند
در عجبم
از دلهایی که در هیاهوی بی کسی آرام با قطره های آشک میشکنند اما باز احساس مه آلود عشق آزارشان میدهد
در عجبم
وقتی صدای خفته رهگذری را می شنوم که آرام و آهسته از کوچه ای خلوت می گذرد
و چشمانش را به روی ماه میدوزد و با دل بی تابش زیر لب نجوا می کند
و می گوید نازنینم هنوز تو را می جویم...
در عجبم
از اینکه دل شکستن چقدر راحت و ارزان شده است
معشوقه هایی که دنبال بهترین ها برای خویشند و بی پروا در پرواز
و دلی که برایشان بی تابند چه زود برایشان خاکستر میشوند
در عجبم از اینکه
عشق مبتلایی از خود بی اراده و سست می شود و تا باختن غرورش پیش می رود تا شاید نازنینش پیشش بماند
اما دریغ از اینکه او بازیچه ای در یک بازی جذاب است
و معشوقه اش او را لول به لول میراند تا به سر منزل مقصودش برسد
آیا این را از خالقشان آموخته اند؟
که چگونه آدمی را به بازی چندین ساله میگیرد تا زمانی که از بازی با او خسته شود و او را برای همیشه از این بازی بیرون بکشد و راستی آیا ما بازیچه ای خنده دار در این دنیا نیستیم
که در آکواریومی شیشه ای نفس می کشیم؟
و آیا کسی لیاقت لقب پاک معشوقه را دارد یا نه؟
عشق ورزیدن تا به چه زمان؟
برای چه؟
آیا اویی که خند هایمان را می دزدد زندگیت را به آتش میکشاند
می تواند یک ذره هر چند کم برایت از آنها را برگرداند؟
در عجبم از
بازیچه هایی که دم از عشق می زنند ولی دل را به یک منجلاب هوس بار می کشانند
تا زندگی را در آغوش این و آن سپری کنند؟
در عجبم
از این آدمکها که به خاطر لذتی چند دقیقه ای زندکی دخترکی را به آتش می کشانند تا آتشش دامن اویی را که دوستش می دارد را نیز بگیرد
در عجبم
از اشکهایی که از سر ریا میرزند تا اعمال اندوه بارشان را دور از همه نگاه دارند یادم می آید اویی را که حق الناس را در شکم میپروراند
و در صف اول عزا اقدام به دیوانگی می کرد
در عجبم
از مردمانی که خود را پادشاه می دانند و نمیدانند که سر انجامشان چه خواهد شد؟
در عجبم از مردمی که شخصیت خویش را در دید مردم می جویند
و همیشه با احتمالات زندگی میکنند
و حکومتهایی که به سلیقه خود با مردم رفتار می کنند
و باید تابع آنها بود
و در عجبم از خویش بودن و زندگی در میان این همه علامت سئوال و تعجب؟؟؟!!!
+ نوشته ای ازصوفی در یکشنبه 13 خرداد1386 و ساعت
5:46 بعد از ظهر |