تبليغاتX
باد از مخالف است"با آفتاب بتاب

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

باد از مخالف است"با آفتاب بتاب
ذهن بشر به خاموشی نکشان ای نابشر

  اگه میبینید چند مدتی نیستم و نمی تونم به دل نوشته های شما عزیزان سر بزنم به خاطر این بود که یه مدتی دنبال کارای افتتاح دفتر بیمه ایران بودم و  کلاس کلی کارهای دیگه داشتم که انجام میدادم

خدا رو شکر می کنم که با این همه بی محبتیهای من لطفش رو از سر من بر نداشت وکمکم کرد در این امر موفق باشم و از صدقه سر ائمه اطهار و آقام ابولفضل این شغل مقدس رو برا من برگزید تا دستگیر دستانی باشم که حادثه شاید در کمین آنها نشسته باشد وخدا بر من آموخت عشق مطلق فقط اوست نه کس دیگری تا درد و آمال گذشته را آرام کنمََ

اینجا جا داره از آقای جهانگیر زاده مدیر عامل شرکت امید مشاور که بزرگترین شرکت خدمات بیمه ای رو در شمال غرب کشور دارا هستن و انسان نیک اندیش با دلی پاک به ما در این امر کمک کردن تشکر کنم

رییس هییت مدیره شرکت جهان پهلوان حسین رضا زاده که به کمک ایشان در به ثبت رساندن دفتر شرکت سپاسگزاری کنم

همینطور استاد گرانقدر آقای مهندس صمدی که علاوه بر علوم بیمه ای و بیمه گری بسیار نیز فضایل اخلاقی بر ما آموخت  

   




نوشته شدهدوشنبه 21 بهمن1387 توسط صوفی

 

زمان میگذرد احساس خستگی میکنم اما زمان را چگونه تا مرگ سپری باید کرد؟نمیدانم راه درازی در پیش است یا کوتاهی اما بار گناه خسته ام میکند و دلم را می فشارد
جز کرم او و بخشش او چشم امیدی به کس نداریم
خدایا ما تو را فرا تر از این حکومتهای ظالم و پوچ میدانیم
 




نوشته شدهدوشنبه 22 مهر1387 توسط صوفی

 

حبابها قربانی باد درون خودشان هستند!!!

(دکتر شریعتی)




نوشته شدهدوشنبه 15 مهر1387 توسط صوفی

 

 

زندگی را دوست دارم با تمام بد بیاریش

عاشقی را دوست دارم با تمام بی قراریش

من میگم اشکها بفهمن وقتی از چشام میریزه

تنهایی گرچه کشندست واسه من خیلی عزیزه

تو کتاب نوشته عاشق خیلی تنها خیلی خسته س

جای بارون بهاری روی چترهای شکسته س

اما من میگم یه عاشق همه ی دنیا رو داره

همه چترهارو باید بست وقتی آسمون میباره

نون عشق رو میخورم منت نونوا ندارم

سینه سوخته عاشقم با کسی دعوا ندارم

تو دنیایی که گرگ و برگی تو زاتشه

من میخوام خودم باشم با کسی کاری ندارم

زنده بودن نمیخوام زندگی قاموسه منه

فقط و فقط دو رنگی کابوس منه

مشکی رنگی عشقمه ترانه ققنوس منه

کاش می شد آسمون آبی باشیم نه سقف پر ترک

کاش میشد دارو باشیم نه زخم کاری نه نمک

واسه خودمون آدمی باشیم نه آدمک...

 

((مطلب قبلی به دلایل امنیتی اخلاقی و اجتماعی و به خاطر زیاد بودن مخاطبین زیر ۱۸ سال در اینترنت!!!!حذف گردید و این شعر همیشه ورد زبون من و معشوقه پاک دامن و نازنین من هست رو گذاشتم جاش!!!چون کم مونده بود یه کتک مفصل از عزیزترینم بخورم که سطح الفاظ به کار رفته درست نبوده!!!و شبیه نوشته های ایرج میرزا بوده!!!که به ایشان لقب ایرج میرزای کوچک دادند!!!که به جای صوفی به کر ببرم!!!هیس!کسی بهش نگه من این حرفارو زدمها!!!منو میکشه!!!))

راستی که زندگی با عشق چقدر دوست داشتنی و عشق با بی قراریش قشنگه

 

 




نوشته شدهجمعه 26 بهمن1386 توسط صوفی

 

شاپرک من

در دامیست از جنس تور و پولاد!

آرزویش اینست:شود از این نفس نفس زدنها آزاد!

پرهای رنگین اوست اسیر

عنکبوت دام نیز هست سیر

بی دادرس و چاره مانده است!

نه میتواند بگریزد

                     نه میتواند بمیرد

 

                                             (سعید جباری)




نوشته شدهپنجشنبه 24 آبان1386 توسط صوفی

 

دیروز وقتی از سر تمرین بر میگشتم
یکی از کنارم رد شد که میگفت:کیلوویی نیم گوشت چرخ کیده شیش و پونشد فقط شیش و پونشد
همینو مدام تکرار میکرد و مثل یک مرده که در حال احتزار باشه راه میرفت!!!
گوشت رو بزور تو دستش نگه داشته بود و انگار با خودش عهد بسته بود که عرض و طول پیاده رو طی کنه!!!
زود پشت سرم رو نگاه کردم که شاید مال مردم رو برداشته و فلنگ و بسته
شاید زنکی به دنبالش به التماس بیاد و نذاره گوشتی رو که به زور با چه ترسی  پو لش رو جمع کرده تا به بچه هاش بده تا یکم گوشت تو تنشون پیدا بشه تنی که از گرسنگی شده یه پوست و استخوان اونم به نصف قیمت
نه خبری از اونا هم نبود
همینطوری چشمم به گوشت مونده بود و این افکار داغونم میکرد
مردانگی در ازای چند گرم ...
ارزشش را دارد؟

 




نوشته شدهیکشنبه 21 مرداد1386 توسط صوفی

 

از این آغوش سرد تو
از این نگاه زمستانیت
دل خواهم برید
خواهم شکست در هم آینه های تردید
کوچ یاییزی من از آغوش زمستانی تو
از دل سرد و سنگی تو
از آن روی دل فریب و رنگی تو
گذر خواهم کرد و نظر خواهم کرد
به روزگار بارانی تو
خنده خواهم زد
به حال خراب و یریشانی تو
بسیار گذشت کردم از بدیهایت
دیگر باز گشت را مخواه از من
سودی ندارد دیگر این یشیمانی تو!

                                                                          

                                                      سعید جباری

 




نوشته شدهچهارشنبه 10 مرداد1386 توسط صوفی

وای بر ما !!!
که خاموش نشسته ایم و فقط به منافع خود می اندیشیم
راستی چند لیتر نفت سر سفره شما آوردند؟
خرما و خدا را میخواهید؟
بفرمایید آقایان شما مختارید
ما که زورمان به شمایان نخواهد چربید
آه ای مصدق کجایی؟
آن زمان که این نفت را برای ما ملی کردی و به مشروطیان گفتی بگذارید با دانش ها حکومت کنند
و این آخوندها به منبر خویش برسد
وای بر ما که حقمان است
چون جدانمان اینگونه به اینان اختیارات داده اند
سر یک تعصب کور کورانه و بی خود
همان تعصبی که پیامبر ما را از آن نهی کرد
حال کار به جایی رسیده که به حرفت پی ببریم
ولی چقدر دیر چقدر اسفناک و دردناک

                           




نوشته شدهجمعه 8 تیر1386 توسط صوفی
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.